تبليغاتX
چشم به راه -

بنام خالق تنها

وقتی از غربت ایام دلم می گیرد مرغ امید من از شدت غم میمیرد دل به رویای خوش

خاطره ها می بندم باز هم خاطره هاست دست مرا می گیرد .

 

                                             *    *    *

 

تنهايی ام حبس ميكنم سكوتی كه مزه ی تلخش را فقط در و

ديوارهای اتاق تاريكم چشيده اند.... در  اتاقم را به بهانه رهايی

يافتن از محيط اطرافم می بندم تا شايد مدتی خودم باشم و خودم...

خودی كه تنهايی را بيشتر از باهم بودن هاي مجازی دوست دارد...

بازتاب نور صفحه مانيتور كامپيوترم كه ساعت هاست روی ديوار حك

شده مرا  به سوی خود  می خواند انگار  كليد های كيبورد  باز

دل هايشان را آماده كرده اند تا با فشار انگشتانم باز هم قصه ی

تنهايی ام را بشنوند و من منتظرشان نمی گذارم.

امشب می خوام بخاطر خودم و تنهای های دل  خودم  و برای دل دیونه ام برای

غم و غصه برای دیونگی های خودم وبلاگم رو آپ کنم.هیچ کدوم از دوستانم رو

برای خوندن حرفهای دلم خبر نخواهم کرد.نمی خوام کسی به حرفهام بخنده

یا نصیحتم کنه ، از همه خسته شدم از خودم بیش از همه خسته شدم.

می خوام گریه کنم ولی اشک هم به دادم نمی رسه تو این تنهایی ام.خدا

جونم حالمو می بینی دارم می ترکم احساس می کنم که یه چیزی تو سرم

سنگینی میکنه نه میتونم فریاد بزنم نه میتونم گریه کنم .فقط وقتی می نویسم

گریه ام می گیره آخه از دوران قدیم عادت کرده ام که وقتی دفتر خاطراتم رو

می نویسم تنها همراه و مونسم اشکام باشن.امشب واژه ها هم با من قهرن،

حروف کیبورد را نمی توانم پیدا کنم برای خالی کردن عقده هام .تنهایی رو

دوست دارم آخه همیشه با من همراه هست هیچ وقت منو در بین راه  جا

نمیذاره ، می تونم تو تنهاییم با خودم حرف بزنم گریه کنم بدون اینکه ملامت

بشم یا کسی سرم داد بزنه یا بخواد اعتراضی بکنه.می خوام برم بالای پشت

بوم خونه اونقدر داد بزنم صدام به آسمون برسه خدا یه نگاهی به من بکنه ولی

از ترس مردم نمی تونم صدامو بلند کنم ،نمی دونم کجا می تونم خودمو خالی

کنم.قصد نداشتم کسی رو برای خوندن این حرفهای مسخره صدا کنم ولی اگه

کسی این حرفها خوند خواهش میکنم نه ملامتم کنید نه به حرفهام بخندید دلم

پر بود نمی دونستم با کی حرف بزنم عقده هامو اینجا خالی کردم خداااااااااااااا

                                            

این شعر تقدیم میکنم به دلهای شکسته:

شب است و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده

و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من

ببین با تو چه رویایی است رنگ شوق چشمانم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/23ساعت 23:59 به قلم رویا |

pcjava