تبليغاتX
چشم به راه

کجاست هم رازی که بشرح عرضه دلم ،که دل چه می کشد از روزگار هجرانش

روزها و هفته ها  را یکی پس از دیگری به سختی سپری می کنم لحظه ها را

ساعتها را می شمارم  تا به لحظه دیدار با تو برسم ای دوست.

                                                * * * *

با تو می مانم در باغ وجود با تو می میرم ای بود و نبود من بتو محتاجم به محبت

بوفا محتاجم بخدا محتاجم

           

بادلی خسته و غمگین دور از این جوش و خروش می روم جانب آن دشت

خموش تا کشم چهره بر آن شهر سیاه نازنینم بوسه بر آن سنگ کبود.در آن

هنگام که سفری بی پایان به دیار باقی را آغاز کردی صخره های صبور تاب امواج

دلتنگی مان را نداد . اشک شبانگاهی مان نمی تواند آتش دل سوخته مان را

خاموش کند در آن لحظاتی که آخرین نبض وجودت خوابیدن گرفت و چهره بر

نقاب خاک بر گرفتی دیگر شب های ما به یاد غروب غم انگیز تو سحر به خود

ندیده ،هر گاه که باران بر سنگ مزارت آهنگ آسمانی را ترنم کرد بدان زاری

بخاطر آهنگ بی هنگام کوچ شب آلود تو بود.

 

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگری بگذرانی ... خيانت ميتواند

 دروغ دوست داشتن باشد! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا

در دست ديگری بگذاری ... خيانت ميتواند جاری كردن اشك بر ديدگان

معصومی باشد.

       * * * * * * * * * * *  *  * * * * * * * * * * * * * *

 

میرود غافل از اندیشه من              میرود تا ببرد از یادم

چون نسیمی که بخاشاک وزد        میرود تا بدهد بر بادم

بال بشکسته و پا در زنجیر             میکند از قفس آزادم

میگریزد ز برم همچو عمر             نشنود تا ز قفا فریادم

 

                         وای بر این دل دیوانه من



 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/31ساعت 0:55 به قلم رویا |

pcjava