چقدر دوست داشتم يک نفر از من می پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است؟ اینجا به جز درد و دروغ همخانه ای با ما نبود
چرا لبخندهايت آنقدر بی رنگ است ؟
اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايی پر از خاطره .
آری با تو هستم .. با تويی که از کنارم گذشتی... و حتی يک بار هم نپرسيدی
چرا چشم هايت هميشه بارانی است!
همه عادت کردن که وقتی غم و غصه دارن بیان سراغ من
تو می نويسم: در عصرهای انتظار،به حوالی بي کسی قدم بگذار! خيابان غربت
را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهايی شو! کلبه ي غريبی ام را پيدا
کن،کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب ارزوهای رنگی ام! در کلبه را باز کن
و به سراغ
در غربت من مثل من هرگز کسی تنها نبود
هجرت سرابی بود و بس ، خوابی که تعبیری نداشت
هرکس که روزی یار بود اینجا مرا تنها گذاشت...
***********************************************
عشق را شرح و بیان....چون به عشق آیم خجل باشم از آن....گرچه تفسیر زبان
روشنگرست......لیک عشق بی زبان روشنترست......خود قلم اندر نوشتن
می شتافت...چون به عشق آمد قلم در خود شکافت....عقل در شرحش چو خر
در گل بخفت....شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت....عاشقی پیداست از
زاری دل.....نیست بیماری چو بیماری دل.
+
نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت 23:34 به قلم رویا
|
