دل دیوانه دیشب عالمی داشت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دل درد آشنا را در تو دیدم تو میدانی خدا را در تو دیدم
جدا از آن چشم غمگینت غمی داشت
شبی بود و شرابی بود و حالی
بداغ سینه سوزت مرهمی داشت
در آن خاموشی شب، محرمی داشت
چنان شد بی خبر از عالم جان
نبودش شکوه از بی همزبانی
خدا را شکر،دیشب همدمی داشت
صفای این غم دیرین بنازم
که با دل رشته های محکمی داشت
نمیدانم که بی تو چیستم من اگر روزی نباشی نیستم من
چه میپرسی چرا مست و خرابم من از شور محبت در عذابم
در این سینه دلی دیوانه دارم چه گویم دشمنی در خانه دارم
محبت میکشد سوی جنونش حسادت میکند دریای خونش
بخود هر لحظه میلرزد مبادا جدا سازد ز من روزی دلش را
مبادا رهزنش گردد نگاهی مبادا منتظر ماند براهی
مبادا نغمه ی گرم و وفا را بگوش دیگری خواند خدا را
من از این گفته ها میلرزم و باز باو گویم که:ای با سینه دمساز
بجز من آرزوئی در دلش نیست بجز نقش محبت در گلش نیست
بدلها گر وفا همچون سرابست دل او در محبت یک کتابست
نگاهش با نگاهی آشنا نیست بمحراب دلش غیر از صفا نیست
مرا با خود برد تا آسمانها مرا با خود برد تا بیکرانها
اگر دست قلم اینگونه باز است لب شیرین او افسانه ساز است
شراب شعر ریزد از نگاهش سخنها خفته در چشم سیاهش
من و او نیست، ما یکروح و جانیم بدنیای محبت جاودانیم
+
نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت 23:14 به قلم رویا
|

به نام خدای ایوب
خدا جونم قربونت برم نمی دونم تو کارهات چه حکمتی هست نمی تونم هم ********************************************** وقتی از غربت ایام دلم می گیرد مرغ امید من از شدت غم میمیرد ، دل به رویای خوش *********************************************** اینجا به جز درد و دروغ همخانه ای با ما نبود ************************************************
سر در بیارم.کاش میدونستم چرا این همه غم تو زندگی سایه افکنده.کاش
میدونستم چرا وقتی می خواهیم یه روز شاد باشیم شادیمون یک روز دوم
نمی یاره ولی وقتی غم میاد تو دلمون هفته ها جا خشک میکنه قصد رفتن
نداره.چرا شادی دومش کم و غم عمرش زیاده.سینه به تنگ اومده دلم میخواد
داد بزنم به کی برم حرفامو بگم خدا.خدای مهربون چند روزی مثل بچه ها
میدونی تو چه فکری هستم . با خودم فکر می کنم کاش می تونستم برای
شما نامه بنویسم یا برای شما اس ام اس بدم دنبال یه راهی می گردم که من
حرف بزنم و شما بهم جواب بدی البته من لایق این حرفها نیستم میدونی
دلیلش چیه؟چون من آدم احساساتی هستم و همیشه تو رویاهام به خودم
تسلی و امید می دهم.نمی دونم چی دارم می نویسم ولی می خوام خودمو
راحت کنم دیگه صبرم لبریز شده .خدا جون شما که ظرفیت همه رو می دونی
مگه شما خبر نداری که من از عهده ی امتحانات سخت نمی تونم بر بیام پس
چرا باید همش امتحان پس بدم.
خاطره ها می بندم باز هم خاطره هاست دست مرا می گیرد.
در غربت من مثل من هرگز کسی تنها نبود
هجرت سرابی بود و بس ، خوابی که تعبیری نداشت
هرکس که روزی یار بود اینجا مرا تنها گذاشت...
خودم را در تنهایی حبس ميكنم سكوتي كه مزه تلخش را فقط در و ديوارهای
اتاق تاريكم چشيده اند... در اتاقم را به بهانه رهايی يافتن از محيط اطرافم می ـ
بندم تا شايد مدتی خودم باشم و خودم... خودی كه تنهايی را بيشتر از باهم
بودن های مجازی دوست دارد...کسی که همیشه وقتی کم میاره وقتی همه
درها به روش بسته میشه در اتاقش را باز می یابد و به آغوش اتاق می دود خود
را آنجا دوباره باز می یابد.باز هم این تنهایی هست که در هر حالی به من پناه
می دهد.
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/02/09ساعت 22:19 به قلم رویا
|
