به نام او كه همه چيز از اوست زندگي و زنده ماندنم از اوست. به نام -----------------.0*0..0*0..0*0..0*0..0*0..0*0.*..*..*..*..*.0*0..0*0..------------------
او كه از اويم، بودنم و هستيم از اوست، رفتنم و بودنم از اوست يادم
از اوست. جانم اوست، مشعوقم و معبودم و مقصودم هست و بالاخره
اميدم اوست.
--------.0*0..0*0.
-----------.0*0..0*..0*..* پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود..0*0..0*0.-------
-----------.0.*00*..0..* دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست..0*0..0*0.-------
--------------.0*0..0*..*.. اسراف محبت است ( دكتر علي شريعتي)0..0*0..0*0.-------
-------.0*0..0*0..*** ****** ***************************..0*0..0*0.---------
------------.0*0..0*0..0*به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق.0*..*..*0.----------------.0*0..0*0. آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد.0*0..*.------- ---
---- ----------.0*0..0*00*0..0*0..0*0.دکتر شریعتی0*0..0*0..*..*..*..*..*..*..*------------------
-------.*..*..*.0*0..0 اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش.0*0*..*..*..*.-------
------------.0*0..0*0.*..*.. باش تا با افتادنت انديشهاي را بالا ببري..0*0..0*0.-------
---------------------.0*0..0*0..0*..0.دکتر شریعتی.0*0..0*0..0*0..0*0..------------------
زندگی مثل پیانوست، دکمه های سفید برای شادی و دکمه های سیاه
برای غم اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سیاه و
سفید را با هم فشار داد.
+
نوشته شده در جمعه 1387/01/30ساعت 13:13 به قلم رویا
|

باز شهباز خیالم پر گشود تا کران یابد مگر در بیکران من هم مهربان خدایی دارم
رفت تا یابد خداوند مرا در دل بی انتهای آسمان
ساعتی میرفت و در بحران تب با خدای خویش بودم همزبان
من سراپا حرف و او خاموش شد
من همه بودم زبان،او گوش بود
کای خدا یکبار هم از روی لطف ناله ی غمم را گوش کن
ای خدا یکبار هم در کام من جای زهر تلخ غمها،نوش کن
گر گنه کارم خدواندا ببخش ور نمی بخشی،مرا خاموش کن
من همه عصیان و او لبخند بود
من پی بگسستن ،او پیوند بود
گفتم عمری می رود،ببینم هنوز زندگی خواب و خیالی بیش نیست
آنچه میخواهد دل بیمار من آرزوهای محالی بیش نیست
رنگ خورشید جوانی میپرد حاصل عمر زوالی بیش نیست
ای خدا از زندگی خسته ام
مرغکی افسرده و پر بسته ام
درد می پیچید در درون سینه ام کز چه عمر کوتهم با غم گذشت
زندگانی لحظه ای بود ای دریغ ای خدا این لحظه در ماتم گذشت
بر جوانی بسته بود امید من وای بر این دل جوانی هم بگذشت
آه ای تب خرمنم آتش بزن
بیش از این آرامشم بر هم مزن
پشت سر غیر از سیاهی هیچ نیست راستی آیا گناه من چه بود
با دلی نازک که میرنجد ز هیچ روز چون شام سیاه من چه بود
ای خدا زین پیش رنجورم مکن
زین سپس از درگهت دورم مکن
ناگهان در شورش و هذیان تب نرم می آید صدای بلبلی
میکشد سر تا درون قلب من بوی عطر دلنشین سنبلی
میرسد بر گوش جانم بیدریغ خنده های دلپذیر نو گلی
نازنینم،دخترم،نامد مرا
آه میخواهد که بر خیزم ز جا
در میان بازوان گرم خود میفشارم جثه زیبای او
ای خدا میخواهم از درگاه تو روزهای روشن فردای تو
آه بگذر دیگر ای تب از سرم زانکه تنها نیستم من
من هم بنده ی خدا هستم
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/01/25ساعت 13:18 به قلم رویا
|

خداوندا اگر روزي بشر گردی ... زحال ما خبر گردي ... پشيمان مي شوي از قصه خلقت ... از اين دکتر شریعتی سالها تجربه و آنهمه دنیا گشتن
بودن،از اين بدعت ... خداوندا تو مي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است ...
چه زجري مي کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.
بمن آموخت همین یکه و تنها گشتن
بلکه روزی بتو تنها رسم از تنهائی
چند بیهوده بدور همه دنیا گشتن
در دل و دیده بدنبال تو گردم شب و روز
تا بسر خواهدم این گنبد مینا گشتن
دل بدریا زده ام بر لب دریای غمت
قطره ای خواهم از آن خوردن و دریا گشتن
ای سر زلف تو بر باده نافه ی چین
آهوان را نرسد اینهمه صحرا گشتن
همه آمیخته با حیرت و رویای منی
گو چه میخواهی از این حیرت و رویا گشتن
منهم ای گوهر گمگشته از این گمراهان
گمشدن خواهم و در کوی تو پیدا شدن
جلوه ای کن که سخن با تو کنم چون موسی
سینه ام سوخت در حسرت مینا گشتن
چند پنهان شدن از دیده پری رخسارا
وز شوید ای دل و سینه هویدا گشتن
نقش من عاشقی و در خط و خال رخ تست
همه چون زلف تو اتشین و شیدا گشتن
میشود روزی صاف با ما هم اما صبر دارد
از غم غربت گرفت آئینه چشم غباری
کافتاب روشن گوئی نقاب از ابر دارد
این زمان زندانیان بینی بظاهر زنده اما
زندگی چون مرده با اینها فشار قبر دارد
پایه های کلبه من چون دلم لرزان و ریزان
لیکن اصطبل فلانی پایه ئی استبر دارد.
+
نوشته شده در جمعه 1387/01/23ساعت 12:6 به قلم رویا
|
