یکی از عزیزان خواسته بودم آپی کنم که رنگ و بوی خاصی داشته باشه که لازم نیست
توضیح بدم بگذریم .می خواهم بگم این آپ فقط واسه خاطر خدا و ناشناس عزیز می کنم.
خدا را جلوه ها باشد نهانی بلفظ اندر نگنجد این معانی
گشایشها دهد در بستگیها توانائی دهد در ناتوانی
بزندان اندرون آزادگیهاست بظلماتست آب زندگانی
خمار روز غم را بس ببالین شب آید به شراب شادمانی
جهان زندان آزاده است لیکن مکافاتش بهشت جاودانی
هزارا با خزان زرد سر کن که باز آید بهار ارغوانی
الا یا کاروان سیر ایام چه زود از ما جدا کردی جوانی
جهان دردیست بیدرمان و لیکن گرت ایمان،بدردش در نمانی
بهر دردی که در میمانی ایدل الا تا جز خدای خود نخوانی
توسل چهارده معصوم را کن که قرآن خواندشان سبع المثانی
اگر گنج بقا خواهی فنا شو خراب آباد دیدم دهر فانی
خدا را جا بدلهای شکسته است دل بشکسته جو تا می توانی
به چشم دل خدا را بین،خدا را
که به ما لطف ها دارد نهانی
یاد گرفتم گاهی خدا به دادمون می رسه و دست ما رو می گیره هر چند
توسط شخص دیگه.چرا که این شخص هم بنده خداست و اگر لطف خدا
شامل حالمون نمی شد این بنده هم سر راهمون قرار نمی گرفت.
+
نوشته شده در جمعه 1387/01/16ساعت 17:5 به قلم رویا
|

دلتنگم و با هیچکس میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد
آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست
امروز اصلا قصد نداشتم وبلاگ رو دوباره آپ کنم ولی نتونستم دلم داره از
بغض می ترکه.
در دیاری که نیست کسی یار کسی
کاش یارب نیافت کار کسی به کسی
از بچگی تا حالا یادم نمی یاد از کسی چیزی بخوام حتی پدر و مادرم.شده
ماهها پول تو جیبی نداشتم ولی وقتی پدرم می گفت دخترم پول داری الکی
می گفتم آره بعد از جلوی چشمهای بابام دور می شدم که قیافه ی منو نبینه
که دارم دروغ می گم،چه برسه به خواهر و برادرهام وبقیه. خدا شاهده که چه
جوری دارم این مطالب رو می نویسم با چشمهای پر از اشک که افسوس
می خورم به دیونگی های خودم به سادگی خودم که زود به همه اعتماد
می کنم سفره دلم رو پیش همه باز می کنم .به قول مادرم من خیلی موندم که آدمها رو بشناسم.دیگه نمی دونم چی بگم فقط این مطلب رو می گم که من تا
حالا تو وبلاگم از مطالب کس دیگه استفاده نکردم اگه هم این کار رو بکنم اول
اطلاع می دهم و اجازه ی این کار رو می گیرم و ذکر هم می کنم که این مطلب
از وبلاگ دیگه یا از جای دیگه استفاده شده. در ضمن لازمه از یک نفر تشکر کنم
که تا حالا واسه من تو این وبلاگ کمک کرده و مرا مدیون خودش کرده ،ممنونم از لطفتون .
+
نوشته شده در جمعه 1387/01/16ساعت 13:33 به قلم رویا
|

با حقیقت و راستگوئی شروع می کنم که دوری و جدائی ندارد. ای دل غمین بیقرار من شکوه دیگر از غم زمان مکن چشمهای منتظر به پیچ جاده ،دلهر ه های دل پاک و ساده،پنجره باز
وقتی صدای پای تاریکی در کوچه ها می آید دلم می خواهد قلبم را
بتراشم از استخوانم مرکب گیرم و از خون نامه ای بنویسم از زبان پرنده
به تو دوست عزیز تا خاطره ای بر ورقهای زندگی افزوده باشم.دوست
عزیزم خواستم هدیه ای برایت بفرستم سرو گفت:مرا بفرست که
مظهر استقامت و قدرت هستم،گل گفت:مرا بفرست که مظهر
عاشقی هستم،نار تمنا کرد که بر دیده ی دشمنانت نشیند.سر به زیر
دراندیشه فرو رفتم که از دل صدای گوش نوازی آمد گفت:مرا بفرست:
که مظهرزندگی هستم و من هم چنین کردم که امیدوارم پذیرا باشی.
لب به خنده باز کن خدایرا از غم زمان دگر فغان مکن
غروب پاییز، نم نم بارون توی خیابون،یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من
می کوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه، غروب همیشه واسه
من نشونی از تو بوده،برام یه یادگاری جز اون نمونده.
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/15ساعت 14:15 به قلم رویا
|
